هوا یا آدامس   

اگر هوا نباشد یا اگر هوا اینقدر آلوده شود که انگار نیست چه کسی زنده خواهد ماند؟

یا اگر هوا اینقدر سالم نباشد که بتوان نفس کشید پفک ،چیپس و آدامس به چه درد می خورند ؟ یا همین خودروهایی که خرامان خرامان در ترافیک لوکس بودنشان را به رخ می کشند چه؟ بیایید به سالم بودن بیش از لوکس بودن بها دهید.

هوا آب غذا سه نیاز مهم والبته امنیت ،سلامت و رفاقت سه نیاز دیگر. پس اگر آدامس برای گوارش خوب است هوا برای زنده ماندن  .اگر چیپس اندکی از استرس می کاهد اکسیژن کافی استرس را نابود می کند اگر چه که استرس اکسیداتیو داخل سلولی فقط با استفاده از آنتی اکسیدانها قابل پیشگیری است.این جمله اخیر نیاز به بحثی طولانی دارد . هوای سالم مدیریت شگرفی نمی طلبد که باور کنید این موضوع نیاز به بحثی طولانی ندارد. شگرف = عجیب / مدیریت شگرف= مدیریت عجیب و غریب/ نمیطلبد= نمیخواهد . نیشخندپس وقتی آدامس می جوم فقط به این فکر میکنم که این عادت مدرن از کجا اینقدر نهادینه شده که اگر هوا هم سالم نباشد با جویدن آدامس فکر میکنم که بهتر است با دهان نفس بکشم تا آلودگی هوا جذب این موجود دوست داشتنی شود.پس آدامس ماده شگرفی است که ضمن بهبود گوارش و کاهش استرس ، استرس مرا از آلودگی هوا کاهش می دهدخنده

من با یک عمل ساده گویا یک مشکل بزرگ را برای خودم مدیریت کردم خاصیت شگرف دیگر آدامس هم این است که از بس یک طرفه جویده می شود فک درد میگیرم و برای مدتی پر حرفی نمی کنم.

 

 

لینک
دوشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٩ - مدیسه

   سلام بر تو دوست ندیده   

وقتی در راه طولانی زندگی به پشت سر نگاه میکنی چه خاطراتی که نمی بینی چه روزها که نرفتند و مانده اند. جایی میان حال و گذشته . خاطرات توی فضای خالی ذهن بدون شمارش ثانیه ها در حرکتند . آینده نیز گاه می آید برای تو دوست ندیده ام که خواهی آمد دلتنگم. تو دوست ندیده ام جایی هستی توی آینده . اگر تو را ببینم به تو میگویم که چه روزهایی که نرفتند .چه روز هایی که نیامده رفتند در سکون و دلتنگی کوچه هایی که شهر را نمی پسندند.

تو دوست ندید ه ام  می بینمت که می آیی با کوله باری از نقشه شهر هایی که ندیده ام و شعر هایی که نخوانده ام. آیا فرصتی هست برای خواندن همه نخوانده ها و دیدن همه ندیده ها؟ خدا کند که فرضت دیدن تو  باشد.

لینک
چهارشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٩ - مدیسه

   درباره بهار   

در حال بازنویسی کتابی با رویکرد شعر سیاسی اجتماعی هستم.

در این مسیر مطالعه نسبتاً زیادی درباره شعر ملک الشعرای بهار داشتم. کتاب توجه ویژه ای به شعر بهار خواهد داشت.

تأثیر - دنیای بهار_ بر خواننده بیش از تأثیر زندگینامه پر پیچ و خم اوست. دنیایی بر آمده از احساس که مشکلات زندگی بر غنایش می افزاید. نوشتن برای او مثل نفس کشیدن می شود. و گاه وقایع، راه را انچنان باریک می کنند که گویی او اگر نمی سرود یا نمی نوشت نفس در سینه اش حبس می شد.آنچنان که در این دوره و زمانه برای خودم نیز اتفاق می افتد.

درهمین موضوع کتابی کم یاب به دستم رسید که در حال مطالعه اش هستم. این کتاب  «بلند آفتاب خراسان »نام دارد که یاد نامه ای از استاد است و به کوشش محمد گلبن و به اهتمام نشر رسانش در سال ١٣٨٠ به چاپ رسیده است . در این کتاب  حدود  بیش از ٧٠ مقاله از جمله نوشته هایی از فرزندان بهار آمده است .

کتابی سراسر تقدیر ازاستادی است که ادبیات را گویا زندگی دوباره داده است.محمد گلبن در صفحه 293 کتاب مینویسد:

باری باید از چند جنبه به معرفی بهار پرداخت :بهار شاعر، بهار سیاستمدار، بهار نویسنده..،که من در این جا تنها به سخنوری او اشاره کوتاهی می کنم ومی گویم اگر استاد بهار در تمامی مراحل زندگی ادبی خود تنها همین یک قصیده ((سکوت شب)) را که سروده بود، کافی بود که بزرگترین گوینده زبان فارسی در روزگار ما به شمار آید. بی مناسبت نیست که نظر بهار را درباره آثارش از خود او بشنویم:

من به سخن زمزمه بر داشتم              پرده زکار همه بر داشتم

شعر دری گشت زمن نامجوی               یافت ز نوشاعر و شهر آبروی

نظم من آوازه به کشور فکند                نثر من آیین کهن بر فکند

درس نوینی به وطن داده ام                درس نو این است که من داده ام

لینک
پنجشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٩ - مدیسه

   نقد ادبی از پا افتاده است.   

نقد ادبی در این روزگار از پا افتاده است. گویا به سمت معرفی یا تأیید نویسنده رفته است.

منتقد کیست ؟ کسی که با ادبیات موضوع مورد مطالعه پیوند دارد. و از منظر یک خواننده خوش ذوق می خواهد مواضع نویسنده را بررسی و تحلیل کند. و یا در این آشفته بازار فرهنگی می خواهد صفحه ای از جریده را سیاه کند؟

اگر از ادبیات نوشته بخواهیم نگذریم و فقط با انواع لغت ها بازی را آغاز کنیم منتقد نیز گول می خورد و انگار به کشف جدیدی دست یافته از مظمون نوشته استنباطات جالبی  می کند. اخیرآ در نقدی ادبی منتقد به کشف جالبی رسیده بود و بدترین کلمه موجود در نوشته را بدون اینکه بداند چه ضربه ای به ادبیات خواهد زد به عنوان شاهد مثال نوشته ای نوین آورده بود. در تماس با نشریه فردی مسئول این کار را امانت داری نسبت به نوشته می دانست. که از منظر انتقادی باید در این مورد نقدِ نقد صورت گیرد.

در سال ١٣٨٣ به همت خانه کتاب جشنواره نقد کتاب  برپا شد.پی آمد آن انتشار کتابی بود با عنوان نقدِ نقد . در این کتاب ٨۴ نفر از صاحب نظران مطلب دارند و نظرات آنان بسیار گویا است. اما این کتاب نیز در حوزه توجه به ادبیات متن  نظریه قاطعی نیامده است. یعنی از این وجه که هر کتابی میتواند شایسته نقد نباشد.

تورج زاهدی در کتاب نشانه شناسی موسیقی فیلم که در سال١٣٨٨توسط نشر سوره مهر به چاپ رسیده است می نویسد:

"نشانه ،در تآتر و زندگی:

این چیزی است که در مورد رسانه های دیداری صدق می کند. ولی باید دانست که نشانه شناسی بسی متوسع تر از آن است . چرا که تک تک واژه هایی که این بازیگر در دیالوگ هایش به کار می گیرد لا محاله نشانه تلقی می شود.

از اینجا می توان به تعریفی تازه ای در مورد نشانه شناسی دست یافت.تا زمانی که کلمات و تصاویر، در پی اهداف قراردادی ، به طور آ گاهانه انتخاب بر قرار می شوند، تا ارتباطی پدید آید، نشانه محسوب می شوند.

-

قول سو سو ، که مطالعه ریاضیات و اخلاق و سایر دانش های بشر ی ، نه منوط به تفحص و بررسی نشانه شناسی ، که عیناً مطالعه نشانه شناسی است...."

کلام در شعر وداستان نیز از همین قاعده پیروی می کند چطور می توان در متنی ادبی از واژه هایی بهره گرفت که بطور معمول زشت و ناپسند تلقی می شوند و آنان را ادبی نامید و تازه تکرار این تناقض را امانت داری نامید.

مجبور هستم از بردن نام جریده و امانت داران آن خود داری کنم . به دوباره خواندن مطلب از جانب شما دوستان گرامی اعتقادی ندارم.

 

لینک
یکشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٩ - مدیسه

   گریه و خنده   

بچه ها همیشه گریه می کنند و بزرگتر ها بعضی وقت ها

بجه ها برای بدست آوردن گریه می کنند بزرگتر ها برای از دست دادن

بچها به همه چیز می خندند بزرگترها به آنها

من بعضی وقت ها که می خندم از آینده بچه ها گریه ام می گیرد و باز بچه هایم به من می گویند :ابر بهاری و شاید غریبه ها فقط تعجب کنند برای خنده و گریه با هم .

شما که غریبه نیستید ... آشنایید .

لینک
چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩ - مدیسه

   معلم و دوستی   

معلم عزیزم خانم شیرین صدیقی در گذشت.

او که سال ها  از عمر خود را صرف تدریس کرده بود شاگردانش را به سوگ نشاند.

دوستی و صمیمیت او با بچه ها زبانزد بود. او به ما تاریخ درس می داد برای ما از فلسفه تاریخ می گفت . می خواست ذهن ما با روح تاریخ عجین شود .

حالا که رفته است طنین صدایش در گوشم هست. او حضور دارد و دوستی را تکرار می کند . چون همیشه حاضر بود به سوال هایمان جواب دهد. حتی بعد از گذشت سالها از کلاس درس مدرسه بوعلی سال ١٣۶٢ دوم ریاضی.

او که سوگوار مرگ فرزندش بود ٢ سال و دو ماه بعد از مرگ او فوت کرد.انگار خودش هم یک روایت شد برای تاریخ.روحش شاد. در طول ناراحتی های دو ساله اش گروهی از دوستان و آشنایان همراهش بودند.همه حالا سوگوارند.

 

لینک
شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩ - مدیسه

   سلامت و روان آسایی   

بعد از سه سال مشارکت در خانه سلامت به عنوان مدرس تغذیه سال ٨٩ برایم صورت دیگری دارد. با توجه به کارهای محلی و منطقه ای انجام شده در راستای سلامت امر آموزش به نظر مهم است ولی قبل از آن مردم به ایجاد کارگاه هایی نیاز دارند که در شهر شلوغ تهران به آنان از دید من روان آسایی را آموزش دهد.

در کتاب اخیرم با عنوان برنامه ریزی تغذیه و رژیم غذایی برای سلامت فکر و جسم ( با خوردنی های موثر) سلامت فکر را گنجانده ام تا مجالی باشد تا ارتباط بین فکر و جسم بررسی شود.روان آسایی به مجموعه ای از عوامل بستگی دارد که تا مورد توجه قرار نگیردبقیه امور مرتبط با سلامت به درستی محقق نمی شود. به نوعی نوعی نیاز به مدد- کار سلامت احساس می شود. او کسی خواهد بود که رابط سلامت را در آگاهی دادن به جمعیت های زیاد مردم کمک خواهد کرد. کاری که هم اکنون خود رابطین سلامت به صورت خود جوش انجام می دهند. برای اطلاع از کار اداره سلامت به سایت اداره کل سلامت مراجعه فرمایید تا از آدرس و برنامه های خانه های سلامت محله تان با خبر شوید.

لینک
پنجشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٩ - مدیسه

   "روح غذای نذری"   

غذا روح دارد. پس کسانی که دست به تهیه غذا برای این ایام می زنند باید به این موضوع توجه کنند.از زمانی که سرو غذای نذری در ظروف یک بار مصرف مرسوم شد دیگر تهیه کننده و مصرف کننده غذا با هم بی ارتباط شدند. لا اقل دیگر حتی برای پس دادن ظرف هم همدیگر را نمی بینند و خیابان ها پر می شود از ظروف یک بار مصرف و منظره بدی که در شب ها و روزهای نذری پزان چهره شهر به خود می گیرد.روح غذای نذری در ازدحام جمعیت گم میشود.کاش طرف غذا هم احترام داشت. یادش به خیر مجمع هایی(سینی های بزرگ) که پدرم در آن ها غذای نذری را روی سفره به میهمانان تعارف می کرد.آن زمان روح غذا پرواز میکرد و از قلب میزبان تا قلب مهمان پیام دوستی می فرستاد.

حالا بسته های غذا را میبینم که روی هم چیده می شوند دست به دست می گردند و میهمان خانه ها می شوند. روح غذا شاید به هر خانه سرک بکشد کسی چه می داند.

 

لینک
سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸ - مدیسه

   قلب   

دستم را چند بار روی سینه ام گذاشته ام و تپش قلبم را احساس کرده ام یادم نیست همین قدر می دانم هر بار که خیلی تند میزند دل شوره میگیرم و پس از چند ثانیه با درد مبهمی توی سینه ام به خودم می آیم که انگار طاقتم طاق شده است.

قلب باید خون را به تمام بدن پمپ کند همه این را می دانیم . اما چند وقتی است خورده سنگ های روحم توی قلبم تلمبار شده است. پزشکی می خندید می گفت : نترس قلب تو قلب شاعر است آن موقع دردش اینقدر ها زیاد نبود بعدها نقش های زیر هم به من اضافه شد:همسر- مادر- آشپز- مدیر - نویسنده - ناشر- معلم و حالا این قلب برای همه نقش ها می تپد. شب ها به قلبم می گویم: آرام باش به تو دستور میدهم

با دردی عمیق جوابم را پس میدهد که من یکی به فرمان تو نیستم.نخواب و از من محافظت کن فردا به من بیش از هر چیزی نیاز داری. می گویی نه میخواهی یک لحظه

نتپم؟ومن وقلبم شب ها خاطراتمان را مرور می کنیم.هر جایش غمگین است او بیشتر همدردی می کند و هر جایش شاد من به او امید می دهم. تا سحر وقت نماز اندکی آرام می گیرد.ومثل کودکی خسته میدان را به خواب می سپارد.

لینک
پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۸ - مدیسه

   ثانیه45   

 برای ثبت پیام دیداری در مغز به۴۵ ثانیه زمان نیاز داریم. ۴۵ ثانیه مدت کوتاهی است. تبلیغات از این نکته بهره می برند. اما پس از خواندن این نکته در یک کتاب معتبر و گذشتن از چند بزرگراه در طی چند روز گذشته به نکته ای دیگر پی بردم. بیلبورد های بزرگ اتوبان ها از این خصوصیت بهره مند هستند که خیلی بزرگند.یعنی در چشم به هم زدنی تصویرشان در ذهن حک می شود. به خصوص اگر ترافیک هم باشد.از طرفی بعد از دیدن آنها این فکر به آدم دست می دهد که نکند آدم هایی با اندازه بزرگتر_مثل غول_ در اطراف ما هستند که ما آنها را نمی بینیم یا خدای نکرده  خودمان غولیم.بعد دوباره حق را به تبلیغ کننده می دهم که نگران تصادف در بزرگراه باشد چون اگر تبلیغ ریز باشد ۴۵ ثانیه کم است. و دوسه ۴۵ ثانیه زمان می برد تا ما آدم کوچولوها بفهمیم روی بیلبورد چه خبر است.

کاش پیام های سلامت به این بزرگی نوشته می شد- و از شما چه پنهان کاش من می توانستم کتاب هایم را اینگونه تبلیغ کنم خدا رو شکر هنوز خیلی رانندگی نمی کنم وای که یک روز موقع رد شدن از کنار یک تابلو چشم هایم را می بستم و در رویای تبلیغ کتاب فرو نرفته  به ماشین جلویی می کوبیدم. بابا جای کتاب رو چه به تابلو کتاب جایگاه دیگری دارد.

لینک
چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸ - مدیسه